شمارهٔ ۲۵۹ - در مذمت اهل سوق

روزی پسری با پدر خویش چنین گفت

کان مردک بازاری از آن زرق چه جوید

گفتا چه تفحص کنی احوال گروهی

کز گند طمعشان سگ صیاد نبوید

عاقل به چنان طایفهٔ دون نگراید

مردم به سوی مزبله و جیفه نپوید

بازار یکی مزرعهٔ تخم فسادست

زان تخم در آن خاک چه پاشی که چه روید