شمارهٔ ۳۴۷ - شکوه از روزگار

خدایگانا سالی مقیم بنشستم

به بوی آنکه مگر به شود ز تو کارم

همی نیاید نقشی به خیره چه خروشم

همی نگردد کارم نفیر چون دارم

نه ماه دولتم از چرخ می‌دهد نورم

نه شاخ شادیم از باد می‌دهد بارم

نه پای آنکه ز دست زمانه بگریزم

نه دست آنکه در این رنج پای بفشارم