شمارهٔ ۳۶۶ - در عزلت و قناعت و جواب سائلی که از حکیم قصهٔ شعر گفتنش پرسید گوید

دی مرا عاشقکی گفت غزل می‌گویی

گفتم از مدح و هجا دست بیفشاندم هم

گفت چون گفتمش آن حالت گمراهی رفت

حالت رفته دگر باز نیاید ز عدم

غزل و مدح و هجا هرسه بدان می‌گفتم

که مرا شهوت و حرص و غضبی بود بهم

این یکی شب همه شب در غم و اندیشهٔ آن

کز کجا وز که و چون کسب کنم پنج درم