غزل شمارهٔ ۲۴۸

گوش من منتظر پیام تو را

جان به جان جسته یک سلام تو را

در دلم خون شوق می‌جوشد

منتظر بوی جوش جام تو را

ای ز شیرینی و دلاویزی

دانه حاجت نبوده دام تو را

کرده شاهان نثار تاج و کمر

مر قبای کمین غلام تو را