غزل شمارهٔ ۲۵۲

نذر کند یار که امشب تو را

خواب نباشد ز طمع برتر آ

حفظ دماغ آن مدمغ بود

چونک سهر باید یار مرا

هست دماغ تو چو زیت چراغ

هست چراغ تن ما بی‌وفا

گر دبه پر زیت بود سود نیست

صبح شود گشت چراغت فنا