غزل شمارهٔ ۳۰۹

واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب

کاندر خرابه دل من آید آفتاب

از پای درفتاده‌ام از شرم این کرم

کان شه دعام گفت همو کرد مستجاب

بس چهره کو نمود مرا بهر ساکنی

گفتم که چهره دیدم و آن بود خود نقاب

از نور آن نقاب چو سوزید عالمی

یا رب چگونه باشد آن شاه بی‌حجاب