شمارهٔ ۹ - مثلث

ای رند قلندر کیش،می نوش ز کس مندیش

انگار همه کم بیش،زیرا که دل درویش

مرهم ننهد بر ریش،از غایت حیرانی

در دیر شو و بنشین،با خوش پسری شیرین

شکر زلبش میچین،تا چند ز کفر و دین؟

در زلف و رخ او بین،گبری و مسلمانی

گفتم که:مگر جستم،وز دام بلا رستم

دل در پسری بستم،کز یاد لبش مستم