غزل شمارهٔ ۳۲۵

که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست

که آن جا کم رسد عاشق و معشوق فراوانست

که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا

که تا دل‌ها خنک گردد که دل‌ها سخت بریانست

نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری

که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست

که این سو عاشقان باری چو عود کهنه می‌سوزد

وان معشوق نادرتر کز او آتش فروزانست