غزل شمارهٔ ۳۴۰
دگربار این دلم آتش گرفتست
رها کن تا بگیرد خوش گرفتست
بسوز ای دل در این برق و مزن دم
که عقلم ابر سوداوش گرفتست
دگربار این دلم خوابی بدیدست
که خون دل همه مفرش گرفتست
چو سایه کل فنا گردم ازیرا
جهان خورشید لشکرکش گرفتست
دگربار این دلم آتش گرفتست
رها کن تا بگیرد خوش گرفتست
بسوز ای دل در این برق و مزن دم
که عقلم ابر سوداوش گرفتست
دگربار این دلم خوابی بدیدست
که خون دل همه مفرش گرفتست
چو سایه کل فنا گردم ازیرا
جهان خورشید لشکرکش گرفتست