غزل شمارهٔ ۳۴۷

قرار زندگانی آن نگارست

کز او آن بی‌قراری برقرارست

مرا سودای تو دامن گرفته‌ست

که این سودا نه آن سودای پارست

منم سوزان در آتش‌های نو نو

مرا با یارکان اکنون چه کارست

همی‌نالد درون از بی‌قراری

بدان ماند که آن جان نگارست