غزل شمارهٔ ۳۵۳

زهی می کاندر آن دستست هیهات

که عقل کل بدو مستست هیهات

بر آن بالا برد دل را که آن جا

سر نیزه زحل پستست هیهات

هر آن کو گشت بی‌خویش اندر این بزم

ز خویش و اقربا رسته‌ست هیهات

چو عنقا برپرد بر ذروه قاف

که پیشش که کمربسته‌ست هیهات