غزل شمارهٔ ۳۵۹

در این جو دل چو دولاب خرابست

که هر سویی که گردد پیشش آبست

وگر تو پشت سوی آب داری

به پیش روت آب اندر شتابست

چگونه جان برد سایه ز خورشید

که جان او به دست آفتابست

اگر سایه کند گردن درازی

رخ خورشید آن دم در نقابست