غزل شمارهٔ ۳۹۱

مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست

وان حیات باصفای باوفا مست آمدست

گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش

کو بدین شیوه بر ما بارها مست آمدست

آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکند

ای برادر دم مزن کاین دم سقا مست آمدست

می‌فریبم مست خود را او تبسم می‌کند

کاین سلیم القلب را بین کز کجا مست آمدست