غزل شمارهٔ ۴۰۹

تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش‌ترست

آدمی دزد ز زردزد کنون بیشترست

گربزانند که از عقل و خبر می‌دزدند

خود چه دارند کسی را که ز خود بی‌خبرست

خود خود را تو چنین کاسد و بی‌خصم مدان

که جهان طالب زر و خود تو کان زرست

که رسول حق الناس معادن گفته‌ست

معدن نقره و زرست و یقین پرگهرست