غزل شمارهٔ ۴۱۵

تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست

بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست

ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی

در ارس بی‌خبر از آب چو دولاب شدست

چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی

کآفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست

ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را

دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست