غزل شمارهٔ ۴۲۹

عاشقی و بی‌وفایی کار ماست

کار کار ماست چون او یار ماست

قصد جان جمله خویشان کنیم

هر چه خویش ما کنون اغیار ماست

عقل اگر سلطان این اقلیم شد

همچو دزد آویخته بر دار ماست

خویش و بی‌خویشی به یک جا کی بود

هر گلی کز ما بروید خار ماست