غزل شمارهٔ ۴۶۸

با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست

آنک از او آگهست از همه عالم بریست

آه که چه بی‌بهره‌اند باخبران زانک هست

چهره او آفتاب طره او عنبریست

آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی

گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست

بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور

بر عدد اختران ماه ورا مشتریست