غزل شمارهٔ ۴۷۸

وجود من به کف یار جز که ساغر نیست

نگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست

چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغر

به دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست

به غیر خون مسلمان نمی‌خورد این عشق

بیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست

هزار صورت زاید چو آدم و حوا

جهان پرست ز نقش وی او مصور نیست