غزل شمارهٔ ۴۹۲

ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست

به بام چند برآیی و خانه را چه شدست

فسرده چند نشینی میان هستی خویش

تنور آتش عشق و زبانه را چه شدست

بگرد آتش عشقش ز دور می‌گردی

اگر تو نقره صافی میانه را چه شدست

ز دردی غم و اندیشه سیر چون نشوی

جمال یار و شراب مغانه را چه شدست