شمارهٔ ۶۴

هر کجا حیرانم اندر چشم گریانم توئی

روی در هرکس که دارم قبلهٔ جانم توئی

گرچه در بزم دگر شبها چو شمعم در گداز

آن که هر دم می‌کشد از سوز پنهانم توئی

گرچه هستم موج خور در بحر شوق دیگری

آن که از وی غرقه صد گونه طوفانم توئی

گرچه خالی نیست از سوز بت دیگر دلم

آن که آتش می‌زند در ملک ایمانم توئی