غزل شمارهٔ ۵۴۲

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد

روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان

هین ترک تازیی بکن کان ترک در خرگاه شد

گر بو بری زان روشنی آتش به خواب اندرزنی

کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد

گردیم ما آن شب روان اندر پی ما هندوان

زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد