غزل شمارهٔ ۵۴۴

ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود

چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود

چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شود

چونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود

نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شود

کار کنی کار کنی جان تو این کاره شود

عزم سفر دارد جان می‌نهیش بند گران

برسکلد بند تو را عاقبت آواره شود