غزل شمارهٔ ۵۸۷

صلا جان‌های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد

چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد

از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد

به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد

هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد

کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد

بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه

برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد