غزل شمارهٔ ۶۱۹

آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آید

آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید

خور نور درخشاند پس نور برافشاند

تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید

مسکین دل آواره آن گمشده یک باره

چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید

جان به قدم رفته در کتم عدم رفته

با قد به خم رفته در حین به میان آید