غزل شمارهٔ ۶۲۲

جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌روید

از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید

هر جا که نهی پایی از خاک بروید سر

وز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید

روزی که بپرد جان از لذت بوی تو

جان داند و جان داند کز دوست چه می‌بوید

یک دم که خمار تو از مغز شود کمتر

صد نوحه برآرد سر هر موی همی‌موید