غزل شمارهٔ ۶۴۱

در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد

کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد

چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن

تا قصه خوبان که بنامند برافتاد

بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشید

بس باده کز آن نادره در چشم و سر افتاد

مه با سپر و تیغ شبی حمله او دید

بفکند سپر را سبک و بر سپر افتاد