غزل شمارهٔ ۶۴۲

در خانه نشسته بت عیار کی دارد

معشوق قمرروی شکربار کی دارد

بی زحمت دیده رخ خورشید که بیند

بی پرده عیان طاقت دیدار کی دارد

گفتی به خرابات دگر کار ندارم

خود کار تو داری و دگر کار کی دارد

زندان صبوحی همه مخمور خمارند

ای زهره کلید در خمار کی دارد