شمارهٔ ۱۲

دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر

تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر

منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه می‌چینم

دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر

مراد دنیی و عقبی به من بخشید روزی‌بخش

به گوشم قول جنگ اول به دستم زلف یار آخر

چو باد از خرمن دونان ربودن خوشه‌ای تا چند

ز همت توشه‌ای بردار و خود تخمی بکار آخر