غزل شمارهٔ ۶۹۹

بیچاره کسی که می ندارد

غوره به سلف همی‌فشارد

بیچاره زمین که شوره باشد

وین ابر کرم بر او نبارد

باری دل من صبوح مستست

وام شب دوش می‌گزارد

گفتم به صبوح خفتگان را

پامزد ویم که سر برآرد