حکایت

بأکافی یکی گفت ای سرافراز

ز معراج نبی رمزی بگو باز

بیان کن سِرّ معراجش که چون بود

بگفت او هم درون و هم برون بود

یکی بد ذات او در بود آنجا

یقین می‌دید او معبود آنجا

مکانش در حقیقت لامکان بود

چرا کاندر عیان او جان جان بود