(۱) حکایت آن زن که بر شهزاده عاشق شد

شهی را سیمبر شهزاده‌ای بود

ز زلفش مه به دام افتاده‌ای بود

ندیدی هیچ مردم روی آن شاه

که روی دل نکردی سوی آن ماه

چنان اُعجوبهٔ آفاق بودی

که آفاقش همه عشّاق بودی

دو ابرویش که هم شکل کمان بود

دو حاجب بر در سلطان جان بود