(۳) حکایت سلیمان داود علیهما السلام با مور عاشق

سلیمان با چنان کاری و باری

بخیلی مور بگذشت از کناری

همه موران بخدمت پیش رفتند

بیک ساعت هزاران بیش رفتند

مگر موری نیامد پیش زودش

که تلی خاک پیش خانه بودش

چو باد آن مور یک یک ذرّهٔ خاک

برون می‌برد تا آن تل شود پاک