(۴) حکایت امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه بامور

علی می‌رفت روزی گرمگاهی

رسید آسیب او بر مور راهی

مگر آن مور می‌زد پا و دستی

ز عجزش در علی آمد شکستی

بترسید و بغایت مضطرب شد

چنان شیری ز موری منقلب شد

بسی بگریست و حیلت کرد بسیار

که تا آن مور باز آمد برفتار