(۵) حکایت نوشروان عادل با پیر بازیار
فرس میراند نوشروان چو تیری
بره در چون کمانی دید پیری
درختی چند میبنشاند آن پیر
شهش گفتا چو کردی موی چون شیر
چو روزی چند را باقی نمانی
درخت اینجا چرا در می نشانی
بشاه آن پیر گفتا حجتت بس
چو کشتند از برای ما بسی کس