(۴) حکایت پیر که پسر صاحب جمال داشت

یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت

که با روی نکو خُلق و هنر داشت

پدر کو را چنان پنداشته بود

حساب از وی بسی برداشته بود

به آخر مرد و جان آن پدر سوخت

چه می‌گویم جگر کو صد جگر سوخت

پدر بی‌خود پی تابوت می‌شد

که هم حیران و هم مبهوت می‌شد