(۹) سؤال کردن آن درویش از مجنون که سال عمر تو چندست

مگر پرسید درویشی ز مجنون

که چندست ای پسر سن تو اکنون

جوابش داد آن شوریده احوال

که سن من هزارست و چهل سال

بدو گفتا چه می‌گوئی تو غافل

مگر دیوانه‌تر گشتی تو جاهل

پس او گفتا بسی سر وقت بودست

که لیلی یک نفس رویم نمودست