(۵) حکایت پیرمرد هیزم فروش و سلطان محمود

مگر محمود با پنجه سواری

بره در باز می‌گشت از شکاری

یکی خیمه دران ره درگشادند

شکاری را بر آتش می‌نهادند

بره در شاه پیری ناتوان دید

که بارش پشتهٔ هیزم گران دید

بر او رفت محمود از ترحم

بدو گفتا بچند این پشته هیزم