المقالة الخامسة

دوُم فرزند آمد با پدر گفت

که من در جادوئی خواهم گهر سفت

ز عالم جادوئی می‌خواهدم دل

مرا گر جادوئی آید به حاصل

تماشا می‌کنم در هر دیاری

بشادی می‌زیم بر هر کناری

گهی در صلح باشم گاه در حرب

بوَد جولانگه، من شرق تا غرب