(۴) حکایت رهبان با شیخ ابوالقاسم همدانی

یکی رُهبان مگر دَیری نکو کرد

درش در بست ویک روزن فرو کرد

در آنجا مدّتی بنشست در کار

ریاضتها بجای آورد بسیار

مگر بوالقاسم همدانی از راه

درآمد گردِ آن می‌گشت ناگاه

زهر سوئی بسی می‌دادش آواز

نیامد هیچ رهبان پیش او باز