(۷) حکایت گبر که پُل ساخت

یکی گبری که بودی پیر نامش

که جِدّی بود در گبری تمامش

یکی پُل او زمال خویشتن کرد

مسافر را محبّ از جان و تن کرد

مگر سلطانِ دین محمود یک روز

بدان پُل در رسید از راه پیروز

یکی شایسته پُل از سوی ره دید

که هم نیکو و هم بر جایگه دید