(۲) حکایت آن جوان که از زخم سنگ منجیق بیفتاد

جوانی داشت دیرینه رفیقی

رسیدش زخم سنگ منجنیقی

میان خاک و خون آغشته می‌گشت

رسیده جان بلب سرگشته می‌گشت

دمی دو مانده بود از زندگانیش

رفیق اندر میان ناتوانیش

بدو گفتا بگو تا چونی آخر

جوابش داد تو مجنونی آخر