(۵) حکایت حسین منصور حلاج بر سر دار

چو ببریدند ناگه بر سر دار

سر دو دست حلاج آن چنان زار

بدان خونی که از دستش بپالود

همه روی و همه ساعد بیالود

پس او گفت آنکه سر عشق بشناخت

نمازش را بخون باید وضو ساخت

بدو گفتند ای شوریده ایام

چراکردی بخون آلوده اندام