(۸) حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله

مگر پوشیده چشمی بود در راه

که بگشاده زبان می‌گفت الله

چو نام حقّ ازو بشنود نوری

به پیش او دوید از ناصبوری

بدو گفتا تو او را می چه دانی

وگر دانی چرا تو زنده مانی

بگفت این و چنان بی‌خویشتن شد

که گفتی جان مشتاقش ز تن شد