(۴) حکایت دیوانه که سر بر در کعبه می‬زد

یکی دیوانهٔ گریان و دل سوز

شبی در پیش کعبه بود تا روز

خوشی می‌گفت اگر نگشائیم در

بدین در همچو حلقه می‌زنم سر

که تا آخر سرم بشکسته گردد

دلم زین سوز دایم رسته گردد

یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه

که پُر بت بود این خانه دو سه راه