(۱۶) حکایت مؤذّن و سؤال مرد از دیوانه
خوش آوازی ز خیل نیکخواهان
مؤذّن بود در شهر سپاهان
در آن شهر از بزرگی گنبدی بود
که سر در گنبد گردنده میسود
بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز
نماز فرض را میداد آواز
یکی دیوانهٔ میرفت در راه
یکی پرسید ازو کای مردِ آگاه