(۴) حکایت سلطان محمود با ایاز

نشسته بود ایاز و شاه پیروز

ایازش پای می‌مالید تا روز

بخدمت هر دم افزون بود رایش

که می‌مالید و می‌بوسید پایش

ایاز سیمبر را گفت محمود

ترا زین پای بوسیدن چه مقصود

ز هفت اعضا چرا بر پا دهی بوس

دگر اعضا رها کردی بافسوس