(۱) حکایت سلطان محمود با پیرزن

مگر سلطانِ دین محمودِ غازی

به تیزی با سپه میراند تازی

بره در بیوهٔ را دید جائی

ببسته رقعهٔ را بر عصائی

ز دست ظالمان او داد می‌خواست

وزان فریادرس فریاد می‌خواست

چو دید آن پیرزن را شاهِ عالی

نکردش التفات و رفت حالی