(۲) حکایت بهلول و گورستان
مگر بهلول چوبی داشت در دست
که بر هر گور میزد تا که بشکست
بدو گفتند ای مرد پر آشوب
چرا این گورها را میزنی چوب
چنین گفت او که این قومی که رفتند
دروغ بیعدد گفتند و خفتند
گه این گفتی سرای و منظر من
گه آن گفتی که اسباب و زر من