(۸) حکایت شیخ ابوبکر واسطی با دیوانه

درآمد واسطی را انتباهی

بدیوانه ستان در شد بگاهی

یکی دیوانهٔ را دید سرمست

که گاهی نعره زد گه دست بر دست

ز شادی می‌شدی او سرفکنده

میان رقص یعنی بر جهنده

به پاسخ واسطی گفت ای زره دور

میان سخت بندی مانده مقهور