(۹) حکایت پیر زال سوخته دل

مگر یک روز در بازارِ بغداد

بغایت آتشی سوزنده افتاد

فغان برخاست از مردم بیکبار

وزان آتش قیامت شد پدیدار

بره در پیر زالی مبتلائی

عصا در درست می‌آمد ز جائی

کسی گفتش مرو دیوانهٔ تو

که افتاد آتشی در خانهٔ تو